داستان نویس نوجوان ۷ ساله شد!🎉 ۶۵٪ تخفیف ثبت نام در دوره جامع آموزش داستان نویسی آغاز شد. این فرصت را از دست ندهید.
اطلاعیه مهم: مطابق اطلاع‌رسانی های انجام شده، امکان ارسال نوشته تا اطلاع ثانوی غیرفعال می‌باشد.

سرگذشت درختی که منتظر باران ماند

نویسنده: ساسان اسفندیاری

سلام دوستان . من به تازگی به این دنیای رنگارنگ پا گذاشته ام . من نهالی بسیار زیبا و البته شکننده هستم . اما خداوند والدینی به من هدیه داده است که بسیار مهربان و دلسوز هستند و از من مراقبت میکنند تا از این مرحله حساس زندگی عبور کنم.
روز ها می گذشت و من بزرگ تر می شدم ، رنگ می باختم و پخته تر می شدم . چهره زیبایم دچار تغییر می شد که گویا این تغییر ، زیبایی من را دوچندان می کرد. این تغییر و تحولات فقط در زمینه چهره و زیباییم نبود بلکه بدنم هم بسیار تنومند شده بود ، توان بسیاری در بازوانم روان شده بود و به قول معروف بسیار چهار شانه شده بودم .
صفا و صمیمیت در میان ما درختان موج می زند . ما درختان به یکدیگر حسودی نمی کنیم و بد دیگری را نمی خواهیم . همه با هم یکدل و با محبت هستیم زیرا قلب های پاکی داریم . ما درختان ، هر شب به میزبانی بوستان میهمانی را ترتیب می دهیم که همگی در کنار همدیگر ساعاتی را با لذتی تمام ناشدنی بگذرانیم.
در همین شب نشینی ها بزرگان جمع ، مسابقه زور آزمایی را طراحی کردند. این مسابقه برای درختان نوجوان طرح شده بود که با یکدیگر کشتی بگیرند و درخت پهلوان را از میان خود انتخاب کنند . در همان شب اول گوی و میدان را دراختیارمان قرار دادند تا همدیگر را به چالش بکشیم . تمامی مسابقاتم را پیروز شدم و به فینال راه پیدا کردم . در سمت دیگر درختی بسیار سر سخت به فینال آمده بود که وقتی هیبت او را دیدم ، ترس همه وجودم را در بر گرفت .
مسابقه فینال فردا شب برگزار می شد و من برای آن ، لحظه شماری می کردم به گونه ای که خواب به چشمانم نمی آمد . وقتی که خروس مان قوقولی کنان همه مارا از خواب بیدار کرد به خدمتکارانمان دستور دادیم که صبحانه مارا حاضر کنند . الحق و الانصاف این انسان ها خدمتکاران بسیار سخت کوشی هستند.
پس از صبحانه و خوشگذرانی نوبت به کلاس درس می رسید . در کلاس های ما خبری از قوانین فیزیک و ریاضی نیست . در این کلاس ها ، بزرگان خاندان حضور پیدا می کنند و راه و رسم زندگی کردن را به ما آموزش می دهند . کهن درختان که چندین شاخ و برگ بیشتر از ما شکسته اند ، تخته ای را که از جنس خودمان است و به هزار بدبختی پس از مرگش از خانواده اش اجازه ی اهداء عضو گرفتیم تا به کلاس ما و سایر کار هایمان کمک کند را در دست میگیرند و تجربیات خودشان را از طریق این تخته با ما به اشتراک می گذارند .
هنگامی که مدرسه تمام شد ، داشتم به خانه بر میگشتم که در طول مسیر انسان ها را دیدم که به نظر می آمد نهار ما را آماده کرده اند و اینجا جمع شده اند تا همدیگر را از خبری مهم مطلع کنند . این تجمع انسان ها بسیار مشکوک بود اما من گرسنه تر از آن حرفا بودم که سخنان آنها برایم مهم باشد پس به سر میز غذا خوری رفتم تا برگ هایم را سیر کنم .
خورشید اندک اندک زحمتش را کم می کرد و جای خود را به ماه خوش سیما می داد . هر لحظه به مسابقه فینال نزدیک تر می شدیم . تپش قلب من و احتمالا قلب طرفدارانم بالا گرفته بود . همه درختان آمده بودند تا از نزدیک دیدار فینال را مشاهده کنند . ناگهان این شب دل انگیز جایش را با طوفان و و وزش شدید باد عوض کرد . با وجود این باد های سهمناک باید مسابقه ما برگزار می شد . جرقه ای به ذهنم خورد . من که توانایی مقابله با این درخت پرقدرت را نداشتم پس در میدان چرخیدم و به گونه ای ایستادم تا وزش باد در راه پیروزی به من کمک کند . مسابقه با سوت داور آغاز شد . ما شاخه هایمان را در هم گیر انداختیم و گلاویز همدیگر شدیم . در اولین وزش باد ضربه ای کاری به حریفم زدم که همان ضربه کارش را ساخت. شاخه من به عنوان فرد پیروز بالا رفت . از شادمانی در تنه خودم نمی گنجیدم.
انسان ها افتخار این را داشتند که با ابزارآلاتی که در اختیار دارند ، نقش مدال را بر تنه من حک کنند . فردای آن شب با غرور در بوستان قدم می زدم . شاخه هایم را بازکرده و با ناز همانند کبک راه می رفتم . در همین مسیر که با خود نمایی راه می رفتم ، باز هم تجمع انسان هارا دیدم . دقیقا به همان شیوه ی دیروز جمع شده بودند و به سخنان یکی از آنها گوش می دادند . می خواستم که از موضوع بحث شان آگاه شوم که بلافاصله پس از دیدن من متفرّق شدند و هرکدام به سویی رفتند . به تجمع های بی موردشان مشکوک شده بودم امّا در ذهن خودم می گفتم که این انسان های ناتوان می توانند چه خطری برای ما داشته باشند؟ پس آنها را به حال خودشان رها کردم .
فرش سبز بسیار لطیف زیر پاهایمان هم در این روز ها قد کشیده بودند . آنقدر بلند شده بودند که ما را اذیت می کردند و قلقلک می دادند . زندگی ما با حضور این فرش قد بلند به گونه ای شده بود که نمی توانستیم کار هایمان را راست و ریس کنیم. همه درختان را قلقلک می دادند و بعضی ها را هم به خارش آورده بودند . این مشکل آنقدر بزرگ شده بود که حتی مسابقات زورآزمایی هم به همین دلیل لغو شد.
برای رهایی از این دغدغه بزرگ ، انسان ها وسیله ای را برای مان اختراع کردند که به کمک آن ، مو های اضافه این فرش را برای مان کوتاه کردند تا ما زندگی خود را از نو شروع کنیم .
روز ها ، ماه ها و سال ها می گذشت . دیگر بر روی بدن من جایی برای تتو مدال نبود . هر چه که پر مدال تر می شدم منش پهلوانی ، بیشتر در من دیده می شد . در این روز ها که بزرگ شده بودم ، به کار ها و رفتار های گذشته ام فکر می کردم. با به یادآوردن برخی از کارهایم ، از ته دل خنده ام می گرفت که با چه حماقتی در آن زمان زندگی می کردم اما با به یادآوردن برخی دیگر از کار ها و رفتار هایم به خودم افتخار می کردم که در آن زمان چنین کار عاقلانه ای انجام دادم . هنگامی که به دلیل انجام برخی کار ها در گذشته به خودم افتخار می کردم ، حسی وصف ناپذیر در درون من ایجاد شد که آن حس را خیلی دوست داشتم و نمی خواستم که تمام شود . بعد این ماجرا ها تصمیم گرفتم که از همین امروز به بعد کار هایی انجام دهم که در آینده به آن افتخار کنم.
برای اینکه به کاری که در حال انجام میدهم در آینده به آن افتخار کنم ، عاقلانه عاشق شدم . دخت درختی را دیدم و شیفته او شدم . شبانه با یاد او چشمانم به خواب می رفت و همه وقت به یاد او بودم. دگرگونی عجیبی در درون من رخ داده بود که تا به حال آن را تجربه نکرده بودم . دیگر توانایی حمل این حس را نداشتم و نمی توانستم هرجا که می روم آن را با خود حمل کنم.
برای خالی کردن این باری که بر روی شانه هایم سنگینی میکند ، قضیه عاشق شدنم را با والدین در میان گذاشتم . مراحل خواستگاری و بله گرفتن ها به سرعت انجام شد .
به همه آرزو هایم رسیده بودم و همسری را هم برای خود انتخاب کرده بودم تا روز عروسی و اتفاقی نادر که نباید می افتاد ، افتاد.

در روز عروسی مان همه دعوت بودند . تمامی درختان حاضر شده بودند تا این روز فرخنده را جشن بگیرند. تمامی درختان برای من خوشحال بودند و پایکوبی می کردند . هنگامی که در جشن حاضر شدم ، چشمانم یک اتفاق غیرعادی را می دید. انسان ها با همان تجمع روزمره شان جمع شده بودند و شادمانی می کردند . این خدمتکاران ما تا به امروز معنی لبخند را نمی دانستند اما امروز به شدت شادمان هستند.
یعنی برای عروسی من ، پهلوان بوستان خوشحال هستند؟ من که بدین گونه فکر نمی کنم. امروز روز عروسی من بود و نمی خواستم ذهنم را با فکر کردن به انسان ها مشغول کنم. نباید امروز را که روز خوشی و رقص است را به خودم و درختانی که در اینجا حاضر شده اند را خراب می کردم. امروز نا سلامتی بهترین روز زندگی من است پس تا جان در بدن داشتم رقصیدم . همگان روزی را برای من و همسرم ساختند که تا وقتی که نفس بکشیم فراموش نخواهیم کرد . عجب روز به یاد ماندنی !
دیگر رمقی نداشتم . نمی توانستم بر روی پاهایم بایستم . هیچ انرژی در بدنم باقی نمانده بود و به خواب عمیقی فرو رفتم . فردای روز عروسی را با سرفه یک نهال از خواب بیدار شدم . چیزی را که می دیدم باور نمی کردم. کودکان مان به شدت سرفه میکردند و هیچ خبری هم از انسان ها نبود . بوی کودتای انسان ها به مشام می رسید.
انسان هایی که در کل زندگی شان از ما می ترسیدند و این ترس مانع زندگی آنها شده بود ، حال به نظر می آید بلایی جبران ناپذیر بر سر ما آورده اند. تازه خنده و شادمانی دیروز انسان ها را درک می کردم . گویا محلول مصیبت مارا دیروز کشف کرده بودند و شبانه به ابر ها خورانده بودند تا دیگر ابر ها گریه نکنند و غذای مارا تامین نکنند . در پایان همان روز تعدادی از نهال ها دار فانی را وداع گفتند . حال ، والدین داغ داری در بوستان ما هستند که جنون شان بوستان را آشفته کرده است . بامداد این روز ترسناک را به خواب نرفتم . به درگاه الهی رفتم تا شکایت هایم را پیش او ببرم که چرا باید دقیقا یک روز پس ازدواج من این اتفاق هولناک رخ دهد . در نهایت این شکایات با ناشکری بسیار از خداوند، از درگاه او خارج شدم یا شاید هم رانده شدم .
آخر مگر ما از پروردگار چه میخواهیم جز اینکه از آسمان وسیعش قطره ای غذا برای ما نازل کند.
هنگامی که از درگاه الهی خارج شدم ، دوستان و آشنایانم را می دیدم که رنگی به رخسار ندارند. صدای قاروقور برگ هایشان کل بوستان را در برگرفته بود . همه درختان گرسنه بودند . به آسمان نگریستم ، فهمیدم که قرار نیست برای ما غذا بفرستد . در گوشه ای دنج و خلوت نشستم تا بتوانم برای این مصیبت چاره ای یابم .
در این میان خبری از بزرگ خاندان رسید که همه را به نزد خودش فراخوانده تا در مورد این وضعیت برای همه سخنرانی کند . اما خیلی از درختان هم نتوانستند این سخنرانی را بشنوند و جان سپردند.
سخنرانی با سخنان انگیزشی و امیدوارنه شروع شد . بزرگ خاندان به دنبال بهانه ای بود که این وضعیت وخیم را توصیف کند . از کسی که تجربیات زندگی اش از همه ما بیشتر است توقع نمی رفت که خودش را به نادانی بزند و این وضعیت را شرایط عادی بپندارد و بگوید:« تمامی این وضعیت دو روز بیشتر طول نمی کشد پس صبر کنید که روز های خوشی در راه است .» آیا در این حد امید وار بودن جایز بود؟ منی که از این واقعه با خبر بودم و می دانستم قرار نیست دیگر رنگ خوشی را ببینیم ، نمی خواستم کسی با این حرف ها سر دوستانم را شیره بمالد و آنها را گمراه کند پس مجلس را به هم زدم .
صبح که از خواب بیدار شدم ، زبری ناخوشایندی را در زیر پاهایم احساس کردم .
با زحمتی فراوان به جلوی پاهایم نگاهی انداختم . فرش سبز و لطیف مان به یک موکت زرد و دلخراش تبدیل شده بود . به نظر می آمد باید مثل انسان ها برای مراقبت از پاهایمان برای خود کفشی داشته باشیم ولی متاسفانه این گونه نبود . دیگر نمی توانستیم راه برویم زیرا اگر راه می رفتیم به دلیل زخم کاری در پاهایمان پس می افتادیم. به همین دلیل تمامی درختان ایستا شده بودند . این انسان هایی که خودشان از همدیگر دور هستند با جلوگیری از بارش باران ما را هم از یکدیگر دور کردند.
پاهایم شرمنده من شده بودند زیرا نمی توانستند تنها غذای من که باران است را به من برسانند . هرگاه که به پاهایم می نگریستم آنها از خجالت سر به گریبان می بردند .
لشکری از انسان ها به سوی ما می آمدند . انسان ها با وسایل شان درختان مرده را در یک وسیله بزرگ که حرکت می کرد می گذاشتند . در این میان چشمم به بزرگی خورد که اصلا برای مان بزرگی نکرد . این همان درخت بسیار امید وار بود که حال در میان درختان مرده بود که توسط انسان ها جمع آوری می شدند.
آدمیزاد ها هنگامی که درختان را جمع کردند دیگر کاری به ما نداشتند . از همان مسیری که آمده بودند ، برگشتند. دل شان برای ما درختان که در حال جان دادن بودیم نسوخت . این جانوران دو پا بسیار بی رحم ، سود جو و منفعت طلب هستند که به جز خودشان به فکر کسی دیگر نیستند.
در این روز ها اصلا به فکر معشوقم نبودم . این بدین معناست که انسان ها یکی از صفات خودشان را در ما به یادگار گذاشته اند . در این روز ها هر درختی به فکر خودش بود و نمی خواست و شاید هم نمی توانست به درخت دیگری کمک کند . آن دنیای رنگارنگی که به آن قدم گذاشتم را دیگر نمی شناختم . جهان ، تاریک و وحشتناک شده بود.
تک تک عزیزانم ، آشنا هایم ، دوستانم و خانواده ام در جلوی دیدگانم پرپر شدند .
از آن بوستان پرجمعیت فقط من و همسرم باقی مانده بودیم . همسرم هم اوضاع چندین تعریفی نداشت و به آغوش من پناه برده بود . به آسمان نگریستم . ابرها بغض کرده بودند و وقت گریه کردنشان بود . چراغ امید در دلم روشن شد . این خبر خوش را در گوش همسرم به آرامی زمزمه کردم و به او امید دادم که یکی دو روز دیگر ابرها شروع به باریدن می کنند و غذای ما را تامین می کنند .
ابرها پس از دو روز به بالای سر ما رسیده بودند . روز ها بود منتظر این لحظه بودم . اما چرا ابرها دست به کار نمی شوند؟ میخواهند بیشتر از این منتظر بارش شان بمانیم ؟
ابرها خودشان را جمع و جور کردند و بغض شان را قورت دادند و به راه افتادند . چشمانم را بستم زیرا نمی توانستم به این تصویر بنگرم . همسرم هم همانگونه که در آغوش من قرار داشت. پس از اینکه امیدش مرد ، خودش هم در دم جان داد.
آیا این عذاب الهی نیست که در این دنیا گریبان گیر من شده است ؟

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: ساسان اسفندیاری
تصویر وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

2 نظرات

  1. Avatar
    سید محمد رحمانی می گوید:
    14 خرداد 1402

    درود . بسیار زیبا

    پاسخ
  2. Avatar
    متین علی قانعی می گوید:
    14 خرداد 1402

    خسته نباشی عزیز .
    داستان بسیار زیبا و واقعا قدرت خیال پردازی قوی ای داری !
    همینطور ادامه بده 👍 .
    موفق باشی !

    پاسخ

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *