دوست خوب رزی

متن نوشته:

یک روز رزی از خواب بیدار شد به خاله نرگس صبح بخیر گفت. بعد اینکه مسواک زد، صبحانه اش را کامل خورد و تا خواست تلوزیون ببیند برق‌ها قطع شد!! او دویدو به خانه سینا رفت. مادر سینا اومد و گفت:

ـــ رزی امروز سینا مریض است نمی‌تواند بازی کند! رزی گفت:

ـــ خدا نگهدار.

او رفت تا توپ بازی کند اما خاله نرگس گفت:

ـــ رزی برو تو کوچه بازی کن. رزی گفت:

ـــ اجازه هست برم خانه سارا ساناز خاله؟ گفت:

ـــ برو اشکالی نداره اما زود برگرد.

رزی رفت اما اونها هم خانه نبودند رفته بودند کلاس تابستانی.  رزی بلند گفت:

ـــ ای کاش اصلاً کلاس تابستانه نباشه آه!!!
بعد به خاله نرگس گفت:

ـــ خاله عزیزم شما هیچ بازی بلد هستید که بتونم تنها بازی کنم؟ خاله نرگس گفت:

ـــ چرا کتاب نمی‌خوانی من کتاب داستان زیاد دارم کتاب خیلی خوب هست و علم و سواد آدم را زیاد می کند. رزی همه کتاب‌ها خوبند می‌دانی چرا ؟ چون هرکسی اونها را بخواند یک چیز مهم ازشون یاد میگیره. رزی مشغول کتابخواندن بود که سینا، سارا و ساناز صدایش زدند و گفتند رزی رزی، رزی اومد بیرون اونها هم همراه رزی ساعت‌ها کتاب خواندن.

 

ارسالی از : زهرا درهمی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.