ترس

متن نوشته:

سردرگمی حسی ست عجیب و دیوانه کننده، حسی که میشه گفت چند روزی میشه که من رو به خودش آلوده کرده …..

حدودای ساعت یازده اینا بود که به سرم زد کتاب ترسناکی رو که خیلی وقت پیش خریده بودم و بخونم. مامان و بابا هم مشغول تماشای تلویزیون بودن و خواهرمم که طبق معمول در خواب ناز به سر می برد.

ــــ بابا گفت: زودتر برو بخواب مگه نمی خواهی فردا سر کلاس سرحال باشی.

ولی واقعاً خوابم نمی برد، پس هر جور بود با شوخی و خنده به کتاب خوندن ادامه دادم. کتاب جالبی به نظر می اومد و شاید به خاطر این از نظر من ترسناک می اومد که انسان ها توی این کتاب وقتی به سن بیست و یک می رسیدند باید می میردند !

به جاهای حساس داستان رسیده بودم و توی کتاب غرق بودم که زمین شروع کرد به لرزیدن و لوستر به طور وحشتناکی تکون می خورد. نمی دونم ترس از دست دادن بود یا شوکه شدن که توی اون چند ثانیه فقط به صورت مامان و بابا زل زده بودم و اونا هم به من، با صدای یا ابولفضل گفتن های مامانم و یادآوری تمام حرف های معلمون راجع به زلزله که می گفت اگه زلزله بیاد توی تهران هیچ کس زنده نمی مونه و….. خیس شدن گونه ام را حس کردم ؛ بابا زودتر از همه به خودش اومد و دست مامانم و منو گرفت و بغل ستون های خونه برد. انگار توی یک خلأ بودم و فکر می کردم شاید همش یک خواب باشه! مامان همش میگفت: گریه نکن، بابا رفت توی اتاق و خواهرمم آورد بیرون، اونم شوکه شده بود اما مثل من گریه نمی کرد بلکه فقط به بابا زل زده بود، بابا بازم مثل همیشه با حرفاش آرومم کرد وهمش میگفت: بابا نترس.

بعد از چند دقیقه صبر کردن با احتیاط از خونه در اومدیم. حالم بهتر شده بود، همسایه ها توی کوچه بودن و ما از همه دیرتر از خونه بیرون اومده بودیم. بابا ماشین رو از پارکینگ درآورد و یه گوشه از کوچه پارک کرد، چون هوا سرد بود رفتیم توی ماشین. قرار شد برگردیم به خونه و وسایل مورد نیازمونو برداریم، اول قرار بود فقط دونفرمون بریم اما نمی دونم چی شد که هر چهارتاییمون راه افتادیم .

وقتی رفتم توی اتاقم تا وسایلم و جمع کنم همش استرس داشتم که نکنه دوباره زلزله بیاد. هر چی به اطراف زل میزدم نمی دونستم کدوم از اون کتابا یا مجسمه هایی که اون همه دوستشون داشتم الان به دردم میخوره ؟

فقط یه چراغ قوه و یه دست لباس و پتو برداشتم. رفتم توی پذیرایی و همش میگفتم : سریع تر وسایلتونو جمع کنید دیگه.

یه بار دیگه رفتم توی اتاقم و زل زدم به تمام اون وسایلی که دوسشون داشتم؛ ولی اون موقع هیچ کدومشون اون قدر قشنگ به نظر نمی اومد یا حتی مفید! همه چیز بی ارزش شده بود برام، حتی وقتی از خونه میرفتیم بیرون احساس میکردم اون خونه ایی که اون همه خاطره ی تلخ و شیرین رو توش تجربه کردم برام غریبه شده بود، اون لحظه فقط به این فکر میکردم که خانواده ام سالم بمونن و تمام قشنگی که این خونه برای من داشته به خاطر حضور خانواده ام بوده .

مامان و خواهرم زودتر رفتن پایین اما من دمه در منتظر بابا وایستاده بودم، می ترسیدم من برم و دوباره زلزله بیاد و بابام خدایی نکرده بلایی سرش بیاد درواقع حضورم حضور مؤثری نبود ولی حداقل اگه اتفاقی میافتاد منم …..

اون لحظه انگار شجاع شده بودم مهم نبود چه بلایی سر خودم میاد فقط به سلامتی خانواده ام فکر می کردم .

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم اونم به اسرار ما وگرنه بابا می گفت همون جا توی کوچه بمونیم .

بعد از اون سیزده یا بیش تر پس لرزه اومد ولی چون ما توی ماشین بودیم حسش نمی کردیم. رادیو هم با حرفایی که میزد قصد داشت به مردم آرامش بده و حضورش همآرام بخش بود .

از پشت شیشه به بیرون زل زده بودم، خیابون شده بود سرپناه قشرهای مختلف جامعه، چه اونی که وضع اقتصادیش عالی بود و چه اونی که وضعشون خوب نبود!

دیگه از این که یک سری چیزا رو نداشتم مثل یکسری وسایل یا این که فکر می کردم روزا خیلی کسل کننده و عادی داره میگذره ناراحت نبودم، چه فایده بهترین وسایل و امکانات رو داشته باشی و خودت و دیگرانرو به خاطر به دست آوردنشون اذیت کنی درحالی که میتونی یک شبه نابود بشی ؟تنها آرزوم اون شب برگشتن به همون روز های به قول خودم کسل کننده بود !

این قدر به این چیزا فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد ؟!….

ارسالی از : مدیسا ندیمی

حق نشر این داستان برای داستان نویس نوجوان محفوظ است .

داستان نویس نوجوان

داستان نویس نوجوان

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.