داستان نویس نوجوان ۷ ساله شد!🎉 ۶۵٪ تخفیف ثبت نام در دوره جامع آموزش داستان نویسی آغاز شد. این فرصت را از دست ندهید.
اطلاعیه مهم: مطابق اطلاع‌رسانی های انجام شده، امکان ارسال نوشته تا اطلاع ثانوی غیرفعال می‌باشد.

سکوت خانه

نویسنده: کیانا پویائی

صدای بادی که دارد خودش را به پنجره میکوباند در گوش هایت فرو میرود ومغزت را بیدار میکند.
چشم هایت را کسی منتظر است باز کنی تا تمام دیدت را پر کند، پلک هایت که از هم جدا میشوند مهمان پر نور و گرمت خودش را از مردمک هایت رد می‌کند.
یک روز گرم تابستانی دیگر است و صدای پرنده ها، نور خورشید و بادی که میخواهد خودش را به داخل پرت کند، همه چیز سر جایش است کمد و آینه و تخت و میز و صندلی ات، اما در تو انگار حسی فرار کرده است.
زیادی سبک شده ای حتی آنقدر سبک که وزن تشکت را حس میکنی.
تنت را از این راحتی که خودش را در آن پیچیده است در می آوری و بلند میشوی، حتی وزن سرامیک ها را هم حس میکنی.
عحیب است همه چیز سنگین و زمخت شده، همه در و دیوار وزنی برایت دارند، و تو از آجر به آجر هر دیوار دستی از خاطرات در مغزت بیرون میزند.
در آشپزخانه هم وسایل سخت و سنگین و اخمو نگاهت میکنند و کتری دستت را برای چایی صبح رد میکند. آشپز خانه ات تورا با ناراحتی به سالن حواله می‌دهد در سالنت هم مبل ها جا خالی ميدهد و تلویزیون تمام تصویر را در خودش می بلعد و سیاه پوشانه نگاهت میکند و در انعکاس سیاهی اش مبل ها را میبینی، فقط مبل های خالی و تنها را.
خانه زیادی ساکت است.
خودت را در گلخانه میچپانی، آنجا همه چیز سبک تر بنظر میرسد.
خاک ها و گلدانهایشان تورا در خود جای می‌دهند ولی گلدان نرگسه خشک شده ات زیادی سر سنگین است. آبپاش نیز خودش را از دستت عقب میکشد، شیشه های گلخانه تورا پر غیض نگاه میکنند، گلدان نرگس صدایت میکند:
_حداقل تا وقتی من میومدم صبر میکردی
+چرا امروز این شکلی شده همه چیز؟
_همه از دستت ناراحتن خب
+چرا؟ من که خواب بودم و تازه بیدار شدم
_بعد از اینکه پنجره هارو باز کنند دیگر هیچ وقت نخواهی خوابید.
گل های گلدان رز روی گونه هایت دست میکشند
رز_کاری به کار اون نداشته باش نگران خودشه که تا وقت بیرون اومدنش نگهش ندارن
+نمیفهمم ینی چی؟ مگه چیشده؟
_خبری جز بودن تو در ریشه هایمان نیست، چیزی که تا دیروز دور گلدان ها و به هوای اب دادنمان بود الان بخشی از ما شده است.
خانه زیادی ساکت است.
ساعت روی دیوار عقربه هایش را روی نه نگه داشته است.
عقربه هایش بنظر سنگین و غمگین نگاهت میکنند.
و چیزی پاهایت را از زانو میشکند و تو را تا اتاق میبرد.
خانه خیلی ساکت است.
رو به روی آیینه که میروی از پشت سرت درست طرف راست تخت تصویر پیرمردی عرق کرده و خوابیده از تو رد میشود و خودش را به ایینه میکوباند.
بالای سرش که میروی حجم سفت و گوشتی شکلی را میبینی که تنها سنگینی اش طرف چپ قفسه سینه اش مشت شده.
صدایی از سالن به سمت اتاق میدود و در را که باز میکند خودش را انچنان بابا بابا گویان در گوشت فرو می‌کند که ای کاش، خانه همچنان ساکت میبود.
دیگری میرود که پنجره هارا باز کند، به سمتش میروی و پنجره را برای باز نشدن هل می‌دهی اما پنجره لجوجانه از زیر دستت فرار میکند و چیزی تورا با خود به بیرون میکشد
باد راه خودش را به داخل پیدا میکند
پیر مرد از تو دور و دور تر میشود
خانه دیگر آن سکوت را ندارد.

 

* این داستان بدون هیچ ویرایش و تغییری و کاملا مطابق متن ارسال شده توسط نویسنده می باشد.

نویسنده: کیانا پویائی
تصویر وضعیت حق نشر:

وضعیت حق نشر:

حق نشر این نوشته برای داستان نویس نوجوان و نویسنده آن محفوظ است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *